سخنی از سهند: این بازی واقعا عالی است حتما این بازی بگیرید و بازی کنید البته این بازی open world است. وجود ماشین ، اسب ،ربات .
[ پنج شنبه 97/6/15 ] [ 12:47 صبح ] [ سهندسخنی ]
Metal Gear سری بازی است که در عین دارا بودن ویژگیهای منحصر به فرد در گیم پلی، به دلیل شخصیت پردازی قوی و روایتی متفاوت از جنگها، حدود 25 سال است که در میان مخاطبان جا باز کرده است.
برای درک داستان باید بسیار عمقی نگر باشید و به نکات داستانی بازی سطحی نگاه نکنید. کوجیما استاد بازی دادن مخاطبان است و بارها این نکته را ثابت کرده. بنابراین برای درک داستان بازی باید توجه زیادی به حوادث حتی کوچک داشته باشید؛ برای مثال میتوان به نامگذاری این سری اشاره کرد. مسلماً برای خیل عظیمی نامی چون Metal Gear Solid، نا مأنوس و غیر قابل درک است و نمیتوانند بین این نام و محتوای بازی ارتباطی بر قرار کنند. برای درک فلسفه نامگذاری این بازی باید عمیق تر بیندیشید. مسلماً تا کنون اصطلاحی تحت عنوان "ماشین جنگی" به گوشتان خورده است. اصطلاحی که در جنگ جهانی دوم در خصوص آلمان نازی به شدت مورد استفاده قرار گرفت و اکنون به یک اصطلاح متداول تبدیل شده است. می دانید که هر ماشینی از قطعات کوچکی مانند چرخ دنده تشکیل شده است و در مورد ماشین جنگی، این چرخ دندهها، سربازها یا تجهیزاتی هستند که در نهایت سرنوشت جنگ را رقم می زنند. حال اگر یکی از این سربازان یا تجهیزات دارای توانایی های برتری باشند از القابی چون Perfect Gear یا Metal Gear برای آن ها استفاده می شود. از سوی دیگر، Metal Gear نام سلاحی در داستان بازی است که هر فردی به آن دست یابد می تواند دنیا را به سیطره خویش در آورد. با کنار هم گذاشتن این موارد میتوانید فلسفه نامگذاری این عنوان را درک کنید. Metal Gear داستان سربازانی را روایت میکند که با فداکاری در جهت پیشبرد اهداف سردمدارانش حرکت میکنند اما در نهایت متوجه میشوند که آنها تنها بازیچهای بیش نبودهاند و وجود آنها اهمیتی برای رؤسایشان ندارد و این همان مسئله ای که در نسخه سوم این سری به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده شد. اکثر درگیری های بازی نیز بر روی سلاحی به نام Metal Gear است که به تنهایی می تواند سرنوشت جنگ را رقم بزند.
با ذکر این مثال مشخص شد که برای درک داستان این عنوان باید توجه بیشتری داشته باشد و حال اگر این داستان فلسفی و نمادین، روایتی به عمد پراکنده داشته باشد، درک آن بسیار مشکل میشود. کوجیما در TPP درست دست به همین کار می زند و به سبک فیلمهای فیلمساز مشهور ژانر تعلیق آمیز یعنی دیوید لینچ، این بار دست به یک روایت پراکنده می زند که به چندین صفحه مقاله برای تفسیر نیاز دارد. این شیوه روایت تا پایان بازی برای مخاطب خسته کننده است اما پس از پایان بازی و کنار هم قرار گرفتن پازل ها است که هنرمندی کوجیما مشخص میشود، اینکه او چگونه توانسته این پازل غیر قابل حل را به بهترین شکل حل کند در حالی که مخاطب برای تفسیر آن باید چندین مقاله مطالعه میکرد. هر چند کوجیما در این عنوان نیز دست از بازی دادن مخاطب برنداشته است و چندین غافل گیری شوکه کننده در بازی قرار داده که برای مخاطب غیر قابل باور است و مطمئناً پس از متوجه شدن آنها، تا چندین دقیقه در شوک فرو خواهد رفت. کوجیما از آن جایی که خود تاثیرات جنگ را چشیده است و یکی از نزدیکانش را در جنگ جهانی دوم و در حملات آمریکا از دست داده، همواره در سری Metal Gear به نقد سیاستهای جنگ طلبانه پرداخته و سعی کرده تا چهره? کثیف جنگ را به تصویر بکشد. TPP نیز قرار است از زاویه ای دیگر به تاثیرات جنگ بپردازد، اینکه چگونه جنگ باعث میشود که فردی که روزی یک قهرمان بوده، سقوط کند و هیچ چیزی جز انتقام اهمیتی برای وی نداشته باشد. جمله زیر که در میان یکی از تریلرهای بازی به نمایش در آمده بود، مسلماً بسیار قابل تأمل است :
نه برای هیچ ملتی، نه برای هیچ ایدئولوژی، نه برای قدرت، نه برای عدالت، نه برای آینده، نه برای عشق، نه برای صلح، تنها برای انتقام.
برای درک درست داستان TPP باید اطلاعاتی از داستان دو نسخهPeace Walker و Ground Zeroes داشته باشید، بنابراین در ابتدا شما را دعوت میکنم تا نگاهی به داستان نسخه Ground Zeroes که مقدمه اصلی TPP است داشته باشیم. ( لازم به ذکر است که برخی از وقایع رخ داده در نسخه Ground Zeroes بعدها در TPP به گونه دیگری روایت میشود، بنابراین برای جلوگیری از اسپویل داستانی TPP، داستان نسخه Ground Zeroes به همان صورتی که به نظر میرسد، روایت شده است)
"در حالی که انتظار میرفت پس از نسخه? چهارم، نسخه? پنجم این سری معرفی شود، کوجیما دست به یک کار غیر منتظره زد و عنوان Peace Walker را معرفی کرد. عنوانی که بازیکن را در نقش یکی از مشهورترین کاراکترهای این سری که پیش از این آن را در هیبت دشمن اصلی سالید اسنیک دیده بودیم قرار میداد، یعنی اسنیک یا رئیس بزرگ. داستان بازی دقیقاً پس از نسخه? سوم یعنی Snake Eater و در سال 1974روایت میشد. جایی که اسنیک از اینکه بازیچه? دست سیاستمداران شده است و استادش یعنی Boss به همین دلیل جانش را از دست داده، از کار برای دولت سر باز زده و گروهی به نام ارتش بدون مرز را در آمریکای جنوبی پدید آورده است که بدون هیچ توجه به ملیتها و سرزمینها، به کشورهای مختلف خدمات نظامی ارائه میدهد. در همین میان، دو فرد با نامهای گالوز و پاز از کاستاریکا به نزد اسنیک میآیند و از وی میخواهند جلوی تحرکات مشکوک نظامی در کشورشان یعنی کاستاریکا را بگیرد زیرا این کشور هیچ حقی برای داشتن ارتش ندارد. اسنیک با اصرار میلر، دوست صمیمیاش و پاز این مأموریت را قبول میکند. چیکو که بعدها در Ground Zeroes نقش مهمی ایفا میکند نیز در این نسخه با اسنیک آشنا میشود و وی را شبیه چگوارا میداند. یکی دیگر از شخصیتها مهم در نسخه? پنجم یعنی دکتر Huey Emmerich نیز که خالق متال گیر جدید است، در این نسخه معرفی میشود. سرانجام اسنیک موفق میشود جلوی متال گیر جدید و پروژه? Peace Walker را بگیرد البته به این قیمت که نام او و گروهش خدشه دار شود و دیگر همه? دنیا منتظر شکار آنها بودند. داستان Ground Zeroes نیز چندین ماه پس از Peace Walker در همان سال 1974 روایت میشود. اسنیک و میلر در حال تجهیز Mother Base و گروه Fox هستند که ناگهان یک خبر همه? آنها را آزرده میکند. بازرسان آژانس انرژی اتمی سازمان ملل قصد دارند تا از پایگاه آنها بازدید کنند تا از عدم وجود سلاح اتمی اطمینان حاصل کنند. ابتدا اسنیک و میلر اعتقاد دارند که این توطئه ای از طرف میهن پرستان و فرمانده? آنها یعنی Zero است تا تشکیلات آنان را نابود کنند و در نتیجه این درخواست را رد میکنند اما Huey Emmerich به طور خود سرانه با ارسال یک نامه این دعوت را میپذیرد و عملاً اسنیک را در یک عمل انجام شده قرار میدهد. از سوی دیگر به اسنیک و میلر خبر میرسد که پاز در زندانی در کوبا به نام کمپ امگا اسیر شده است و چیکو نیز برای نجات وی به آنجا رفته است. اسنیک که از اهمیت پاز آگاه است ( پاز یک جاسوس دو جانبه است، یعنی هم برای گروه Fox و هم گروه میهن پرستان کار کرده است. به همین علت اطلاعات مهمی از گروه میهن پرستان دارد که اسنیک به شدت علاقه دارد از آنها آگاه شود چون این گروه دشمن اصلی او است.)، تصمیم میگیرد او را نجات دهد. کمپ امگا تحت نظارت افرادی از گروه Xof است که فرمانده? آنها شخص بسیار مرموزی به نام Skull Face میباشد. فردی با چهره? کاملاً سوخته که هم با اسنیک و گروهش دشمنی دارد و هم با میهن پرستان و Zero. در واقع او در مجارستان به دنیا آمده است و در کودکی خانواده و تمام افراد دهکدهاش در اثر یک حمله? هوایی از بین رفتهاند. احتمالاً او اسنیک و Zero را عامل مرگ خانواده و مردمش میداند و به همین دلیل در پی انتقام است. در واقع Skull Face سعی دارد هم از Fox و هم میهن پرستان انتقام بگیرد. اسنیک به کمپ امگا نفوذ میکند و چیکو و پاز را نجات میدهد ولی در همین حال به او خبر میرسد که به Mother Base حمله شده است. اینجا است که ماجرا برای اسنیک آشکار میشود. بازرسی از Mother Base حقه ای بیش نبوده است و در واقع هیچ بازرسی از طرف آژانس انرژی اتمی فرستاده نشده است و اینها همه نقشههای Skull Face بوده است تا بتواند با خارج کردن اسنیک به بهانه? نجات چیکو و پاز، Mother Base را نابود کند. در همین حال در بالگرد، چیکو متوجه? بخیه بر روی بدن پاز میشود و اسنیک در مییابد که یک بمب در بدن پاز کار گذاشته شده است تا آنها را نابود کند. پزشک بدون بیهوشی بمب را خارج میکند و خیال اسنیک از این بابت راحت میشود. اسنیک به سرعت خود را به Mother Base میرساند ولی تنها موفق به نجات میلر میشود و کل Mother Base در انفجار نابود میشود. اما کار هنوز به پایان نرسیده است. پاز که اکنون به هوش آمده است از یک بمب سخن میگوید اما اسنیک به او پاسخ میدهد که آنها بمب را از بدنش خارج کردهاند اما پاز بیان میکند که یک بمب دیگر نیز در بدن او کار گذاشته شده است. در واقع Skull Face یک بمب را برای ظاهر سازی به گونه ای در بدن پاز قرار داد تا اسنیک آن را بیابد و دیگر فکرش به سمت بمب دیگری نرود در حالی که یک بمب دیگر نیز در بدن پاز قرار داده بود تا کار اسنیک را تمام کند. پاز خود را از بالگرد به پایین پرتاب میکند و در همین حین بمب منفجر میشود. در اثر انفجار یکی از بالگردهای Xof به بالگرد اسنیک و میلر برخورد میکند و آنها به شدت زخمی میشوند. باقی داستان در The Phantom Pain روایت میشود."
چنین صحنه های شوکه کننده ای در بازی کم نیستند.
TPP نه سال پس از وقایع Ground Zeroes آغاز میشود، جایی که اسنیک یا بیگ بأس از کمای طولانی مدت خود بیدار میشود در حالی که در این مدت برای حفاظت از جان وی، از نام مستعار Ahab برای او استفاده میشد. با به هوش آمدن اسنیک، نیروهای XOF به بیمارستان حمله میکنند تا اسنیک را از پا در آورند. در این میان فردی به نام Ishmael به اسنیک برای فرار از دست XOF کمک میکند. فصل افتتاحیه بازی به طرز خارق العاده ای، عالی طراحی شده است و هنر کارگردانی کوجیما در آن مشخص است و تمی شبیه به فیلم های ترسناک دارد. بدون شک فصل افتتاحیه این عنوان بعد ها در میان برترین افتتاحیه های تاریخ بازی های رایانه ای حضور خواهد داشت. در نهایت اسنیک موفق به فرار میشود و توسط Ocelot از مهلکه نجات مییابد. وی به مقر جدید Mother Base ( از این پس آن را MS مینامیم) منتقل میشود و تصمیم میگیرد بار دیگر لباس رزم به تن کند و به گروهی تحت عنوان Diamond Dogs بپیوندد و از عاملان حادثه ای که نه سال پیش رخ داد، انتقام بگیرد. اولین مأموریت اسنیک نجات دوست صمیمیاش یعنی Kazuhira Mllier از افغانستان است. داستان بازی اینگونه آغاز میشود و مسلماً افرادی که اخبار بازی را دنبال کردهاند، از این مقدمه داستانی آگاهی دارند اما اینکه روند بازی چگونه رقم میخورد، کاملاً غیر قابل حدس است و علت آن هم همان شیوه روایت پراکنده کوجیما از داستان بازی است. نکته ای که چندان مورد پسند طرفداران قدیمی این سری نبوده است و یکی از نکاتی است که طرفداران اصیل این سری نسبت به آن انتقاد دارند. در واقع این طرفداران اعتقاد دارند که روایت داستان دیگر متال گیر گونه نیست و بازی از ریشههای خود فاصله گرفته است. این سخن تا حدودی درست است اما این نکته به معنای ضعف در روایت داستان نیست. کوجیما که بارها از علاقه خود نسبت به فیلمسازی سخن گفته است، در روایت داستان این نسخه سعی کرده کاملاً سینمایی عمل کند. علاوه بر استفاده از شیوه روایت پراکنده که از فیلمهای دیوید لینچ الهام گرفته شده است، کارگردانی کات سینها نیز این بار شکل جدیدی به خود گرفته است. هر چند کات سینهای این نسخه نسبت به نسخههای قبلی بسیار کمتر است اما همین کات سینها به بهترین نحو ممکن کارگردانی شده است.
کوجیما برای روایت کات سینها از تکنیک دوربین روی دست یا تک پلان استفاده کرد که چندی پیش نیز در فیلم تحسین شده Birdman استفاده شده بود.
کوجیما برای روایت کات سینها از تکنیک دوربین روی دست یا تک پلان استفاده کرد که چندی پیش نیز در فیلم تحسین شده Birdman استفاده شده بود. به اعتقاد عده ای تکنیک دوربین روی دست یک تکنیک قدیمی و خسته کننده است در حالی که این موضوع در مورد کات سینهای متال گیر به هیچ عنوان صدق نمیکند، بلکه کوجیما با استفاده از این تکنیک توانسته به بهترین شکل احساسات و فضای حاکم بر صحنه را به مخاطب منتقل کند. کارگردانی کات سینها بدون هیچ اغراقی عالی است هر چند که تعداد آنها نسبت به نسخههای قبلی کمتر است و همین کم بودن تعداد کات سین باعث شده که کمی روند داستان خسته کننده باشد اما کوجیما در جای جای بازی نوارهای مختلفی قرار داده است که با گوش دادن به آن است که لایههای دیگری از داستان بازی مشخص میشود. به عبارت دیگر اگر در طول بازی تنها به کات سینها بسنده کنید و به نوارهای ضبط شده گوش نکنید، نمیتوانید داستان بازی را به خوبی درک کنید و می پندارید که داستان بازی ناقص است در حالی اگر به تمامی نوار ها گوش دهید، مسلما سوال های بی جواب شما در طول بازی، پاسخ داده خواهد شد. داستان بازی ساختاری سریالی و اپیزودی دارد و همانند سریالهای تلویزیونی در ابتدای و انتهای هر مأموریت، نام ستارگان و سازندگان بازی به نمایش در میآید که البته این اقدام کوجیما در تلافی اقدام کونامی در حذف نام او از روی باکس آرت بازی بوده است. به طور کلی بازی دارای 2 چپتر اصلی و احتمالا یک چپتر حذف شده است که قرار بوده در کمپ امگا دنبال شود.
در کنار روایت داستانی، شخصیت پردازی شخصیتها نیز عالی است. اسنیک که این بار دارای صداپیشه جدیدی به نام کیفر ساترلند است، به ندرت سخن میگوید و به همین دلیل کسانی که با صدای دیوید هیتر خاطره دارند، چندان متوجه عدم حضور اون نمیشوند زیرا به علت شخصیت سقوط کرده اسنیک، وی به ندرت سخن میگوید و در نتیجه صدای ساترلند نیز به ندرت شنیده میشود ولی با این حال وی کار خود را به خوبی انجام داده است. از سوی دیگر این شخصیت Ocelot با صداپیشگی تروی بیکر است که خودنمایی میکند. بیکر که اکنون یکی از برترین صداپیشگان دنیا بازیهای رایانه ای است، به خوبی با شخصیت Ocelot همراه شده است و این شخصیت را برای مخاطب باور پذیر تر میسازد. Kazuhira Mllier در این نسخه نقش متفاوت تری را ایفا میکند به این دلیل که در اکثر موارد نظراتی مخالف اسنیک دارد و در مقابل این Ocelot است که همواره با اسنیک موافق است و این تفاوت نظر، درگیریهای زیبایی را در روند داستان به وجود آورده است و به شکل گیری بهتر شخصیتها کمک کرده است. از سوی دیگر شخصیت Quiet یکی از بهترین شخصیتهای بازی است و طرفداران اصیل این سری را شیفته خود میکند زیرا به شدت شخصیت وی با فضای این سری همخوانی دارد. اولین رویارویی او با اسنیک و کات سین فوق العاده ای که کوجیما برای وی آماده کرده است، بدون شک فوق العاده است. هر چند این شخصیت در طول بازی سخن نمیگوید اما بازی عالی بازیگر آن یعنی استفانی جوستن که کوجیما شخصاً او را برای این کار انتخاب کرد، به غنای این شخصیت کمک شایانی کرده است. شخصیتهای دیگری نظیر Huey Emmerich، Eli و Code Talker نیز در بازی حضور دارند که نقش مهمی در روند داستان ایفا میکنند. شخصیت منفیاصلی داستان نیز Skull Face است که از همان مراحل ابتدایی و با همان اولین برخورد وی با اسنیک طی یک کات سین فوق العاده، به مخاطب رسماً معرفی میشود. کوجیما که خود نویسنده داستان بازی است، شخصیتهای مختلف بازی را به خوبی پردازش کرده است و به هر کدام فرصت حضور کافی در بازی داده است و در این میان با غافل گیریهای فوق العاده خود، مخاطبان را مبهوت میکند. شاید تنها بخش داستان بازی که برای عده ای فوق العاده و برای عده ای آزار دهنده و بی معنی باشد، پایان بندی بازی است که به شدت شوکه کننده است. البته نمیتوان به حذف اپیزود پایانی بازی و چپتری که در آن قرار بود بار دیگر به کمپ امگا باز گردیم اشاره نکرد که کمی به داستان بازی به خصوص در پایان بندی ایراد وارد کرده است ولی این مسئله در دستان کونامی بوده و کوجیما در این زمینه بی تقصیر است. داستان اصلی بازی در کنار نوار ها به تمامی سوالاتی که تا کنون درباره سری Metal Gear وجود داشته، پاسخ می دهد و چندین سوال باقی مانده نیز قرار بوده در اپیزود 51 پاسخ داده شود که البته می توانید با مشاهده ویدیو آن به پاسخ سوال های باقی مانده نیز برسید.
آزادی عمل بالای بازی این قدرت را به شما میدهد که خود روش انجام مأموریت را انتخاب کنید. میتوانید در کمال مخفی کاری مأموریت را انجام دهید یا اینکه به دل دشمن بزنید و حمام خون به راه بیندازید.
کوجیما در TPP تنها شیوه جدیدی در روایت داستان را اضافه نکرده است بلکه او این بار Metal Gear را وارد سبک جهان آزاد کرده است. این اقدام کوجیما شاید ماهیت تجاری داشته باشد و برای جذب طرفداران بیشتر صورت گرفته باشد اما به قدری به تکامل گیم پلی بازی کمک کرده است که تجربه ای فراموش نشدنی در سبک مخفی کاری رقم زده است. بازی در دو فضای بسیار بزرگ یعنی بیابان افغانستان و جنگلهای استوایی استان زئیر آنگولا دنبال میشود. دو منطقه مورد نظر از نظر ویژگیهای ظاهری و زیست محیطی کاملاً مخالف یکدیگرند. در بخش ابتدایی بازی شما در بیابانهای افغانستان مأموریتهای خود را انجام میدهید و درست در زمانی که این بخش به نوعی در حال تکراری شدن است، کوجیما با یک تصمیم درست شما را به منطقه ای میبرد که ویژگیهای کاملاً متفاوتی دارد. دیگر خبری از طوفان شن نخواهد بود، بلکه این بار شاهد باران و جنگلهای استوایی خواهید بود. طراحی محیط بازی عالی است و به ندرت شاهد دو منطقه تکراری خواهید بود. ممکن است که برای چندین بار از یک منطقه عبور کنید ولی هیچ منطقه ای در بازی مشابه منطقه دیگری نخواهد بود. این محیط بزرگ باعث شده است که بازیکن آزادی عمل کاملی در انجام مأموریتها داشته باشد و همین نکته ارزش تکرار هر مرحله را بالا برده است به خصوص اینکه هر مأموریت دارای چندین هدف پنهان است که با انجام چندباره آن میتوانید به آنها دست یابید.
آزادی عمل بالای بازی این قدرت را به شما میدهد که خود روش انجام مأموریت را انتخاب کنید. میتوانید در کمال مخفی کاری مأموریت را انجام دهید یا اینکه به دل دشمن بزنید و حمام خون به راه بیندازید. البته باید به این نکته دقت کنید که اساس بازی بر مخفی کاری است و زمانی شما در پایان مأموریت رنک و منابع بیشتری دریافت میکنید که با مخفی کاری پیش رفته باشید. اما شاید جای سؤال باشد که این منابع چه استفاده ای در بازی دارد که به خاطر آنها برای هر مأموریت وقت زیادی صرف شود. در پاسخ باید گفت که در TPP، گیم پلی تنها شامل مأموریتهایی که با اسنیک انجام میدهید نمیشود بلکه دو بخش تأثیر گذار دیگر نیز در گیم پلی وجود دارد که بدون توجه به آنها پیشروی در بازی غیر ممکن است. اولین بخش MS یا همان پایگاه مادر است که باید به تجهیز آن بپردازید. بدون تجهیز و آپگرید کردن MS بسیاری از تجهیزات مورد نیاز در طول مأموریتها در دسترس نخواهد بود. MS خود بسیار بزرگ است و رسیدگی به آن ضروری است به خصوص اگر بازی را به صورت آنلاین دنبال کنید امکان حمله به MS شما نیز وجود دارد بنابراین باید همواره به MS توجه داشته باشید. MS شامل بخشهای مختلفی چون بخش پشتیبانی، پزشکی، مبازرات و ... است که باید هر کدام از این بخشها را نیز ارتقا دهید. ارتقا این بخشها سبب میشود که بتوانید سلاحها و تجهیزات جدیدی برای خود بسازید و این ارتقا در گرو این است که مأموریتها خود را به گونه ای پیش ببرید که بتوانید تعدادی از سربازان دشمن را به MS منتقل کنید تا به نیروهای شما بپیوندند. مشاهده میکنید که چه قدر حساب شده بخشهای مختلف بازی به یکدیگر پیوستهاند؟ در نتیجه بی توجهی به MS سبب عدم موفقیت در مأموریتها میشود. اما بخش دیگر گیم پلی که دارای اهمیت است، مأموریتهایی است که سربازان شما انجام میدهند. شما به عنوان فرمانده MS این توانایی را دارید که به سربازانتان دستور دهید تا مأموریتها خاصی را انجام دهند؛ برای مثال میتوانید پیش از حضور در یک مأموریت سربازانتان را به منطقه اعزام کنید تا تجهیزات دشمن را نابود کنند و شما بتوانید با فراغ بال به انجام مأموریت بپردازید. پیروزی سربازانتان در این مأموریتها نیز بستگی به ارتقا واحد آنها در MS دارد و همانطور که میبیند سه بخش یاد شده کاملاً به یکدیگر پیوستهاند و باید همزمان به همه آنها توجه کرد. بخش مأموریتهای اصلی شامل مأموریتهای داستانی و فرعی میشود که هر دو به یکدیگر وابستهاند؛ برای مثال زمانی که به منطقه آفریقا میروید برای اینکه بتوانید از دشمنان اطلاعات دریافت کنید باید ابتدا طی یک مأموریت فرعی یک مترجم بیابید و به MS منتقل کنید تا بعدها بتوانید سخنان دشمنان را متوجه شوید.
بهترین بخش اضافه شده به بازی را میتوان قابلیت Buddy دانست که به وسیله آن میتوانید یک همراه را با خود به مأموریت ببرید.
از سوی دیگر بسیاری از وقایعی که در برخی از مأموریتهای فرعی رقم میخورند در روند اصلی داستان دخیلاند و برخی از مأموریتهای فرعی حکم یک مأموریت اصلی را دارند هر چند برخی از مأموریتهای فرعی کمی دچار تکرار شدهاند ولی ارزش انجام آنها آن قدر بالا است که این مسائل تاثیری در آن ندارد. نبردهای تن به تن یا CQC، بیهوش کرد دشمنان یا فرستادن آنها به MS از جمله قابلیتهای شما در بخش گیم پلی است. انجام یک مأموریت مخفیانه بدون تجهیزات مناسب امکان پذیر نیست و از این رو، TPP دارای یک سیستم فوق العاده ساخت سلاح است. با انجام هر مأموریت و مطابق نحوه عملکردتان در مأموریت، ساخت برخی از سلاحها برای شما ممکن میشود که البته ساخت هر کدام از آنها نیازمند موارد مختلفی چون ارتقا تیمهای MS است. بنابراین اهمیت ارتقا MS در بخش تجهیزات نیز بالا است. یکی از مهمترین تجهیزات بازی iDroid نام دارد که در واقع مقر فرماندهی شما در بازی و تمامی فعالیتها خود را میتوانید از طریق آن پیگیری کنید، از مشاهده نقشه گرفته تا ارتقا MS و انتخاب مأموریتها. همین پیوستگی گیم پلی بازی است که آن را از تکراری شدن خارج نموده است. با پیشرفت در روند بازی، تجهیزات بیشتری برای اسنیک در دسترس خواهد بود که شرایط انجام مأموریتها را برای وی آسان تر میکند اما بهترین بخش اضافه شده به بازی را میتوان قابلیت Buddy دانست که به وسیله آن میتوانید یک همراه را با خود به مأموریت ببرید. به طور کلی 4 همراه در بازی با نامهای D-Horse، D-Dog، D-Walker و Quiet وجود دارند که هر کدام از آنها دارای قابلیتهای مختلف و هم چنین تجهیزات به خصوصی هستند. هوش مصنوعی بالای این همراهان باعث شده تا بازی همانند یک عنوان Co-Op به نظر بیاید. هر چه قدر از این همراهان بیشتر استفاده کنید، سطح آنها بالاتر میرود و تجهیزات بیشتر و بهتری برای آنها در دسترس خواهد بود. البته استفاده به جا و مناسب از آنها کاملاً بستگی به تاکتیک و استراتژی شما دارد و ممکن است با یک فرمان اشتباه باعث شکست مأموریت شوید.
همچنین هوش مصنوعی دشمنان نیز مثال زدنی است. هر چند در بازی درجه سختی مشخصی وجود ندارد اما اگر وارد مأموریتهایی شوید که اشاره شده سطح بالاتری دارند، مسلماً متوجه هوش مصنوعی بالای دشمنان میشوید. کوچکترین حرکت نا مناسب سبب میشود که دشمنان به حضور شما در منطقه شک کنند و بلافاصله به یکدیگر خبر دهند تا شروع به جست و جوی محیط کنند. هر چند در این مواقع قابلیتی به نام Reflux Mode زمان را به حالت آهسته در میآورد تا بتوانید دشمن را پیش از اینکه همگان را متوجه حضورتان کند، از میان بردارید اما اگر به دنبال یک مخفی کاری اصیل هستید، میتوانید با غیر فعال کردن این قابلیت، یک تجربه فوق العاده را برای خود رقم بزنید. اگر هم تصور میکنید که با یک بار رفتن مرحله و مشخص شدن محل دشمنان میتوانید با انجام دادن مجدد مأموریت، دشمنان را در مکانهای از پیش تعیین شده از سر راه بر دارید، سخت در اشتباه اید. با هر بار انجام دوباره مأموریت، محل دشمنان و حتی مسیری که طی میکنند، تغییر میکند و حتی رفتاری که انجام میدادند نیز، دچار تغییر میشود؛ برای مثال ممکن است پیش از شروع مجدد مأموریت یک سرباز در حال سیگار کشیدن باشد اما در انجام مجدد مأموریت، او را در حال دیده بانی در برج دیده بانی مشاهده کنید. گیم پلی TPP تنها بخشی از بازی است که گرفتن ایراد از آن بسیار سخت است زیرا جهان آزاد شدن این عنوان نه تنها باعث ضعف آن نشده بلکه موجب تکامل روند گیم پلی گشته است.
گرافیک TPP بدون شک یکی از بهینهترین گرافیکهایی است که تا کنون پردازش شده است. بازی به قدری بهینه طراحی شده که کوچکترین افت فریمی در روند بازی دیده نمیشود.
در کنار این موارد نباید از گرافیک این عنوان که به لطف موتور Fox Engine پردازش شده است، چشم پوشی کرد. گرافیک TPP بدون شک یکی از بهینهترین گرافیکهایی است که تا کنون پردازش شده است. بازی به قدری بهینه طراحی شده که کوچکترین افت فریمی در روند بازی دیده نمیشود. گرافیک TPP را نمیتوان یک گرافیک کاملاً نسل هشتمی دانست بلکه این عنوان از ابتدا قرار بوده که بر روی کنسولهای نسل هفتم عرضه شود و بعدها نسخههای نسل هشتمی نیز به آن اضافه شده است. با این حال گرافیک TPP را میتوان یکی از بهترین گرافیکهای میان نسلی دانست. طراحی محیط بازی بی نظیر است و شما را کاملاً تحت تأثیر قرار میدهد. Yoji Shinkawa، یار همیشگی کوجیما در سری Metal Gear، بار دیگر در این نسخه هنر طراحی محیطی و شخصیتهای خود را نشان میدهد. طراحی نسخه جدیدی از سلاح Metal Gear که در این بازی حضور دارد، بسیار زیبا است و به عظمت این سلاح کمک شایانی کرده است. از سوی دیگر نمیتوان به طراحی عالی تجهیزات و شخصیتهای اشاره نکرد. طراحی سلاحهای بازی نیز خارق العاده است و به کوچکترین جزئیات در آنها دقت شده است.
از سوی دیگر نور پردازی و سایه زنی بازی نیز یکی دیگر از نقاط قوت آن است. کوجیما و تیمش در این عنوان، دست به یک تکنیک جدید در نورپردازی زدهاند به نحوی که زمانی که مستقیم به منبع نور مینگرید، زوایه دید شما کم میشود و زمانی که به مکان دیگری مینگرید، بار دیگر به قدرت طبیعی بینایی خود دست مییابید. سایهها نیز در بازی مدام در حال تغییر اند چرا که زمان در بازی تأثیر گذار است و با گذر زمان، اندازه و مکان سایه اجسام نیز تغییر میکند. طراحی انیمیشنهای شخصیتها به ویژه اسنیک و همراهنش، فوق العاده است. انیمیشنهای اسنیک به قدری پویا و روان طراحی شدهاند که به هیچ عنوان حس غیر طبیعی بودن کنترل وی به شما دست نمیدهد. استفاده از تکنیک موشن کپچر و استفاده از بدل کاران حرفه ای برای ضبط صحنههای اکشن بازی، به کیفیت بالای آن کمک کرده است. از سوی دیگر انیمیشنهای منحصر به فردی نیز برای هر یک از 4 همراه اسنیک طراحی شده است که نشان از وسواس بالای تیم سازنده دارد. هر یک از محیطهای بازی دارای طراحی به خصوصی هستند که آنها را از یکدیگر متمایز میکند. حتی بافت منطقههایی که برای مأموریت به آنها میروید به ویژه در بخش آفریقا، با یکدیگر تفاوت دارند برای مثال ممکن است در یک بخش از آفریقا شاهد زمینهای گل آلود باشید اما در قسمتی دیگر وارد یک معدن در دل کوه شوید. همین گستردگی محیط و پردازش بی نقص آن است که کیفیت بازی را در حیطه گرافیگ بالا برده و باعث شده تا این بخش نیز همانند بخشهای دیگر در سطح بالایی باشد.
طراحی انیمیشنهای شخصیتها به ویژه اسنیک و همراهان وی، فوق العاده است. انیمیشنهای اسنیک به قدری پویا و روان طراحی شدهاند که به هیچ عنوان حس غیر طبیعی بودن کنترل وی به شما دست نمیدهد.
[ پنج شنبه 97/6/15 ] [ 12:16 صبح ] [ سهندسخنی ]
[ چهارشنبه 97/6/14 ] [ 11:57 عصر ] [ سهندسخنی ]
همهی اینهایی که تا اینجا گفتیم نشان از یک بازی بسیار خوب دارند، اما مشکل Just Cause 3 اینجا است که چیزی بیشتر از اینها ارائه نمیکند. در واقع، گیمپلی بازی فقط خوب است و نه بیشتر. بله، سیستم خلاقانهی قلابها عملکرد جذابی دارند اما از آن طرف، تیراندازیها بسیار ساده و سرراست هستند و برای یک بازی که «اکشن» بخش بزرگی از آن را تشکیل میدهد، این یک نقطهی ضعف است. سلاحها با این که انواع گوناگونی دارند، اما تفاوت قدرتشان محسوس نیست و هنگام شیلک به دشمنان برایتان مهم نیست که چه اسلحهای در دست دارید و فقط گلولهها را روی آن سربازان خالی میکنید. حتی بعضی سلاحهای کمری هم همیشه به کارتان میآیند و تقریباً هیچوقت هم نگران تمام شدن خشابتان نمیشوید. طبیعتاً آسان شدن گانپلی بازی به منظور دستیابی به همان هدف سرگرمکننده بودن انجام گرفته ولی اینکه در مبازرهی تن به تن با هیچ چالشی رو به رو نشوید شاید چندان به مذاق گیمرهای حرفهایتر خوش نیاید. مورد عجیب اینگونه مبارزات، هوش مصنوعی دشمنان است که هیچ تعادلی ندارد و ظاهراً بازهی بزرگی از هوش را در بر میگیرد. مثلاً بعضی موقعها حتی در مراحل داستانی، با سربازانی مواجه میشوید که سرجایشان ایستادهاند و به ریکو زل زدهاند و منتظرند تا شما اولین گلوله را شلیک کنید. از طرف دیگر بعضی نیروهای نظامی پیشرفتهتر، چنان حرکات سریعی دارند و گلولهها را جوری جاخالی میدهند که نِئوی ماتریکس در جیب پشتیشان گذاشتهاند.
مدیچی از بالا شبیه جعبهی آبرنگی است که قاب سبزرنگی دارد و دایرههای رنگ روی آن قرار گرفتهاند. از نزدیک هم که به آن نگاه کنید تجربهی دلپذیر مشابهی خواهید داشت، جزئیات طراحیها در سطح بسیار خوبی قرار دارد و میزان تخریبپذیری درختان و بعضی ساختمانها شاید حتی باعث تعجبتان شود. غیر از انواع و اقسام گیاهان و درختها، تمام وسایل نقلیه، ساختمانهای کوتاه و بلند شهرکها و کاراکترهای بازی هم طراحی دقیق و پرجزئیاتی دارند. محیط داخلی ماشینهای کوچک هم تا جایی که قابل قبول به نظر برسد طراحی شده و وقتی نگاهی به موشکهای زیر جنگندهها بندازید نمیتوانید ایرادی به آن بگیرید. تنها چیزی که مورد بیتوجهی کامل سازندگان قرار گرفته، افکتها آب بازی است که حداقل از نزدیک اصلاً ظاهر خوبی ندارند. ریکو زیر آب هم میتواند شنا کند اما زیر دریاها انتظار جزئیاتی مثل چیزی که در GTA V دیدیم نداشته باشید. موقع شنا کردن حرکات آب و طرحی که روی آن تشکیل میشود بسیار پیش پا افتاده و خام هستند. بعضی از همان باگهای خندهدار، مربوط به جنبهی گرافیک فنی بازی میشوند. مثلاً گاهی اوقات دیواری را میبینید که مدام چشمک میزند، انگار یک چراغی که اتصالی دارد به آن وصل شده باشد. جاست کاز در همان بخش هنریِ گرافیک وظیفهاش را بسیار خوب انجام میدهد و برای رسیدن به یک سطح قابل قبول از لحاظ گرافیک فنی، نمیتوان انتظاری از آن داشت.
Just Cause 3 بازی بدی نیست، سرگرمتان میکند و ارزش امتحان کردنش را دارد. فقط انتظار زیادی از آن نداشته باشید
انفجار یکی از پایههای اساسی Just Cause 3 است و هیچچیز غیر از یک افکت صوتی عالی یک انفجار را هیجانانگیز نمیکند. اینکه صدای تکتک فلزها و قطعاتی را که از یک تانکر سوخت هنگام انفجار جدا میشود بشنوید، لذت خاصی دارد که در این نسخه میتوانید تجربهاش کنید. صدای پایین آمدن ماهوارههای مخابراتی و منفجر شدن تأسیستات الکتریکی، همانی است که انتظارش را دارید و به لطف جلوههای بصری بسیار خوبی بازی، انفجارها با این که شاید کمی اغراقشده به نظر برسند اما همچنان لذتبخش و دیدنی هستند. اما از طرف دیگر صداگذاری کاراکترها است که آن هم فقط قابل قبول کار شده و شاید به خاطر همان بیاهمیت بودن داستان و دوبعدی بودن شخصیتها، سازندگان کمتر وقت صرف صداگذاریهای حرفهای و طبیعیتر کردهاند. بعد از مدتی با لهجهی ریکو هم کنار میآیید و آن را بیشتر یک چاشنی برای افزایش طنز بازی مییابید تا یک انتخاب غیرمعقول.
شاید تا به حال این کار را امتحان نکرده باشید، اما برای اینکه ببینید یک موسیقی مناسب چقدر روی تجربهی کلی یک فیلم تأثیر میگذارد کافیست سکانس اکشن یک فیلم را انتخاب کنید و آن را بدون صدا ببینید. در این حالت نصف لذت فیلم را هم نمیبرید. Just Cause 3 تا حدودی این قضیه را جدی گرفته و سعی کرده حداقل در موقعیتهای اکشن غیر از مراحل داستانی، موسیقی متناسبی داشته باشد. با اینکه شاید هیچوقت در بازی به خودتان نگویید «چه آهنگ خوبی!» اما حداقل بازی سوت و کور هم نیست و با موسیقی آمبیانت و آرامش در پسزمینه همراه دیوانهبازیهای ریکو است.
داین همه را گفتیم که بگوییم Just Cause 3 بازی بدی نیست، سرگرمتان میکند و ارزش امتحان کردنش را دارد. در بازی آزادید که هرکاری میخواهید بکنید، هر وسیلهای میخواهید سوار شوید و هرجایی را که میخواهید منفجر کنید. بازی حتی سیستم کد تقلب سرخود هم دارد که کارتان را راحت کرده باشد و هر موقع که اراده کنید بتوانید یک هلیکوپتر و آرپیجی از آسمان احضار کنید. با اینکه که گفتیم داستان بازی مهم نیست و نقش اصلیاش یاد دادن مکانسیمهای گیمپلی به گیمر است، اما باز هم میتوانست پختهتر باشد یا حداقل همین سه چهار شخصیتاش عمق بیشتری داشته باشند. در عوض، Just Cause 3 بسیار زیباست و از پرواز کردن بالای دشتها و چمنزارها سیر نخواهید شد. این وسط هم چند باگ و یک سری لودینگها طولانی وجود دارد که شاید بعضیها جا به روند سریع بازی ضربه بزند، اما استودیوی آوالانچ چند بروزرسانی برای حل این مشکلات عرضه که تا حدود خوبی آنها را رفع میکنند. Just Cause 3 شاید مجموعهی متعادلی از داستان، گیمپلی، گرافیک و صداگذاری نباشد اما باز هم همهچیز برمیگردد به همان هدف اول و آخرش؛ یعنی سرگرمکننده بودن. هدفی که به دست آمده ولی بازی فراتر از آن نرفته و روی هم رفته تجربهای ارائه میکند که لذتبخش است و هیجانانگیز، ولی ماندگار نیست و شاید، اصلاً مهم هم نباشد که یک بازی باید ماندگار باشد یا نه. شاید فقط باید لذتش را ببریم و انقدر جدی نگیریم! استان Just Cause 3 در وهلهی اول به این منظور طراحی شده که با گیمپلی بازی بیشتر آشنا شوید و ذهنیتی از قابلیتهای آن داشته باشید. چند مرحلهی اول نقش بخش آموزشی بازی را دارند و به مرور با پیشروی در داستان و ارتقای قابلیتها، دیگر حتی نیاز به آن نخواهید داشت. در نسخهی سوم بازی قضیه از این قرار است که یک حاکم ظالم به نام ژنرالدیراوِلو کشور مدیچی را تحت تسلط خود درآورده و سخت و به دنبال مادهای به نام باواریوم است، عنصری قدرتمند که در ساخت و حفاظت از تجهیزات پیشرفته نظامی استفاده میشود. او کنترل همهی پایگاههای نظامی و شهرکهای مدیچی را در دست دارد و از تکنیکهای رایج پروپاگاندای دیکتاتورها هم برای تبلیغ خود استفاده میکند. حالا این وظیفهی ریکو رودریگز، شخصیت اصلی بازی است که به کمک تیم کوچکش به مبارزهی او برود و پرچم دشمن را پایین بکشد. برای این که داستان زیادی هم سادهلوحانه جلوه نکند، یکی دو پیچش داستانی در آن گنجانده شده تا حداقل دلیلی برای دیدن کاتسینها داشته باشید. با این تفاسیر انتظار شخصیتپردازی از جاست کاز نداشته باشد، کاراکترهای بازی بعد سوم خودشان را از دست دادهاند و هرکدام در طول داستان روی یک خط ثابت حرکت میکنند و واکنشهای کاملاً قابل پیشبینیای دارند. صحبت از داستان جاست کاز راه به جایی نمیبرد و بیشتر ما را از نگاه جنبههای اصلی بازی دور میکند، پس بهتر است برویم سراغ چیزی که تکیهگاه اصلی Just Cause 3 است. وقتی چند مرحلهی اول را پشت سر میگذارید، دیگر چندان انگیزهای برای ادامه دادن مأموریتهای داستانی ندارید؛ چون یک شهربازی بزرگ جلوی رویتان است که میتوانید هر وسیلهای که خواستید سوار شوید. این وسایل با اینکه تعدادشان زیاد نیست و اکثراً هم شبیه هم هستند، اما حسابی لذتبخشاند. غیر از مراحل داستانی، کارهایی که برای انجام دادن میماند به آزادسازی پایگاههای نظامی و شهرکها و انجام دادن چالشها میشود. البته، گهگاه کارهای جانبی بسیار کوچکی هم در دنیای بازی میبینید که انجام دادنشان فقط دو سه دقیقه طول میکشد و صرفاً دورهمی هستند. مثلاً باید یک ماشین را بدزدید و مسافر آن را که یکی از چهرههای مهم حکومتی است، طوری سر به نیست که به شکل یک حادثه به نظر برسد. اما اساس بازی که بخش بزرگی از گیمپلی را شامل میشود، حمله به مناطق قرمزرنگ نقشه است. این مناطق کوچک و بزرگ هرکدام سیستم دفاعی خودشان را دارند و برای آزاد کردن و تسلط روی آنها، باید آیتمهای خاصی را در آنها نابود کنید. از مخزنهای سوخت و ماهوارههای عظیم مخابراتی در پایگاههای نظامی گرفته تا مجسمههای بزرگ ژنرال دیراوِلو و بنرهای تبلیغاتیاش در شهرکها، از جمله مواردی هستند که باید به هر وسیلهای که میتوانید نابودشان کنید. یک پایگاه بزرگ شاید دهها مورد مختلف برای منفجر کردن داشته باشد و سیستمهای دفاعیاش هم بسیار قویتر از پایگاههای کوچک و شهرکها است، بنابراین بهتر از قبل از اینکه سراغشان بروید خشاب سلاحهای خود را تا انتها پر کنید.
بعد از آزادسازی هر منطقه، یک یا چند چالش متفاوت در همان قسمت از نقشه باز میشود که انجام دادنشان برای ارتقای قابلیتهای ریکو حیاتی است. چالشها شامل تمرین تیراندازی، مسابقات زمینی و هوایی با وسایل نقلیهی مختلف و پرواز با لباس بالدار ریکو میشود که سختترین آنها است. بسته به عملکردتان در هر چالش، تعدادی چرخدنده به عنوان امتیاز دریافت میکنید که میتوانید از آنها برای ارتقا و بروزرسانی موارد مختلف استفاده کنید. مثلاً میتوانید تعداد قلابهای ریکو و قدرت آنها را افزایش دهید، به وسایل نقلیهی مختلف نیترو ببندید و نشانهگیری سلاحها را بهبود ببخشید. دهها مورد از این ارتقاها در بخش Gear MODs وجود دارد که به دست آوردن همهی آنها وقت زیادی میطلبد اما کاملاً ارزشش را دارد و تأثیر آنها را بر گیمپلی بازی به وضوح مشاهده خواهید کرد. یکی از ویژگی جالب و بسیار کاربردی Just Cause 3 این است که میتوانید به لطف حمایتهای دوستان ریکو، هر وقت خواستید یک وسیلهی نقلیه و چند نوع اسلحه از آنها درخواست کنید تا با پست مخصوص به دستتان برسد. فرض کنید وسط یه دشت لمیزرع ماشینتان خراب شده و نمیخواهید هشت کیلومتر را با چتر و لباس بالدار طی کنید، کافیست یک هلیکوپتر سفارش دهید تا از آسمان برایتان نازل شود. برای باز کردن وسایل نقلیه و اسلحههای بیشتر، باید مناطق نظامی را تصرف کنید یا هروقت ماشین خاصی در سطح شهر دیدید، آن را به گاراژ ببرید تا به منو اضافه شود.
در Just Cause 3 کسی با ماشین و موتور به سمت مقصدش نمیرود، چون آنقدر راههای هیجانانگیزتری وجود دارد که رانندگی طولانی یک کار کسلکننده به نظر میرسد. با این حال، سازندگان در طراحی اتومبیلهای مختلف کم نگذاشتهاند و چندین و چند مدل جدید و قدیمی ماشین در بازی وجود دارد که میتوانید با آنها دوری بزنید. غیر از وسایل نقلیهی زمینی، انواع و اقسام هلیکوپتر، هواپیما و قایق و کشتی هم در بازی وجود دارد که هرکدام کاربرد خودشان را دارند و بنا به نیازتان میتوانید از آنها استفاده کنید. اگر میخواهید سریع به جایی برسید، یک جنگنده انتخاب کنید و نگران فرود آمدن هم نباشید، چون همیشه میتوانید در هوا بیرون بپرید و هواپیمای چند میلیون دلاری را به کوه بکوبید. اگر هم میخواهید یک پایگاه نظامی بزرگ را با خاک یکسان کنید، هلیکوپتری انتخاب کنید که سیستم دفاعی داشته باشد تا بتوانید مدت بیشتری روی پایگاه پرواز کنید و ضدهواییها صدمهای بهتان نزنند. جدا از همهی اینها، چتر نجات دائمالستفاده و لباس بالدار قرار دارد که مسئولیت پرواز دادن ریکو را به عهده دارند. به دست آوردن قلق کنترل آنها کمی وقت میخواهد اما هنگامی که حرفهای شدید، میتوانید خیلی سریع در نقشه گشت و گذار کنید و دیگر نیازی هم به مرسولات دوستانتان نخواهید داشت. علاوه بر چتر و لباس بالدار، قلابها هم از تجهیزات بسیار جذاب و کاربردی ریکو هستند که بار بخش زیادی از سرگرمکننده بودن بازی را به دوش میکشند. با این قلابها هرچیزی را میتوانید به هم وصل کنید، هیچ محدودیتی هم در کار نیست. میتواند یک ماشین را به پرههای توربین بادی وصل کنید یا NPCهای نگونبخت را از در و دیوار شهر آویزان کنید. علاوه بر اینها این قلاب به پرواز دقیقتر هنگام سقوط آزاد با لباس بالدار هم کمک میکند. این قلابها آنقدر تأثیرگذار و نوین هستند که تصویرشان روی لوگوی بازی هم میآید و در تبلیغات آن هم نقش پررنگی دارند.
[ جمعه 97/1/17 ] [ 2:4 عصر ] [ سهندسخنی ]
[ چهارشنبه 97/1/15 ] [ 8:7 عصر ] [ سهندسخنی ]
داستان بازی دوم چندین سال بعد از وقایع نسخه اول رخ می دهد. جایی که در آن ریکو در سواحل آمریکای جنوبی در حال آفتاب گرفتن و تفریح کردن است و سعی دارد از گذشته خود و این که یک مامور CIA بوده است بگریزد. اما این تفریح او بزودی و با تلفن یک همکار قدیمی به نام Maria Kane به پایان می رسد. گیم پلی بازی بیشترین تغییر نسبت به نسخه قبل را داشته است و تقریبا می توان گفت به طور کامل تغییر کرده و پیشرفت چشم گیری داشته است.
به طور کلی چه چیز هایی نسبت به نسخه قبلی فرق کرده و بهبود یافته؟
1:گرافیک که تا حدود 70 درصد بهبود یافته!!
2:فیزیک فوق العاده بازی نسبت به نسخه قبل
3:محیط بزرگتر بازی
4:تنوع اسلحه های زییاد
5:تنوع مراحل بیشتر
...................................
معایب:طراحی چهره ها هنوز جای کار بسیار داره !!!
همچنین چتر کاراکتر وقتی بازش میکنه و ازش جدا میشه معلوم نیست کجا میره و دوباره همون چتر رو باز میکنه که خیلی احمقانه هست !!!
نکات اضافه شده در بازی نسبت به نسخه قبلی:
هوا , زمین , آب و زیر آب : justcause 2 آزاد گزاشته هر جایی را در بالاترین ارتفاع و پایین ترین ارتفاع بین جنگل ها , کوه های برفی , کویر ها و بیابان ها , شهر ها و بقیه , همه در 600 مایل مربع برای گردش و خراب کردن است.
گرفتن هرچیزی در فاصله ی 200 فیت به وسیله ی چنگک شامل دشمنان , ماشین ها , ساختمان ها و زمین.
همینطور نجات دادن خود با چتر نجات مخصوص ریکو.
همچنین بازی خیلی شما رو سرگرم میکنه چون ماموریت های هیجان انگیز و زیاد اصلی و فرعی داره !!!
همچنین امکانات زییادی در محیط جزیره وجود داره که شما میتونید از اون ها استفاده بکنید !!!
.............................................
تاریخ انتشار این بازی به سال 2010 تاخییر خورده هست
.............................................
نکته مهم:
سیستم اتوموبیل ها نیز بسیار پیشرفت کرده از کنترل ماشین ها گرفته تا شرایط آب و هوایی ماشین ها.
هدایت ماشین ها در شرایط مختلف آب و هوایی تاثیر دارد!!
مثلا در هوای بارانی ممکن است ماین با سرعت زیاد لیز بخورد و بچرخد همینطور کنترل ماشین بسیار زیبا و واقعی شده است و راحت می توان احساس کرد که در یک اتوموبیل واقعی نشته اید.
در منطقه ی Panau آب و هوا بسیار متنوع و متفاوت است مانند قله های برفی و باتلاق ها و مرداب ها همچنین بیابان ها و جنگل های بارانی که به طور زیبایی کار شده است و یکی از مهمترین ویژگی این بازی است. واقعا زیبا و طبیعی هست..
............................................
هوش مصنوعی در بازی بسیار بالا رفته و مثل نسخه قبلی نیست و همچنین دشمنان از هر راهی برای کشتن شما استفاده میکنند
.............................................
بازی در منطقه استوایی San Esperito رخ میدهد.
ریکو علاوه بر تواناییهای خودش از امکانات خوبی نیز بهره میبرد. در بازی بیش از 100 نوع وسیله نقلیه مختلف وجود خواهند داشت و علاوه بر این بیش از 50 نوع اسلحه در اختیار ریکو خواهد بود. برای تنوع هم نوعی سیستم BlackMarket به بازی اضافه شده است که در آن شما میتوانید انواع معاملهها را درباره سلاح و وسیله نقلیه و نیروی پشتیبانی انجام دهید و علاوه بر آن بیش از 2000 قطعه برای اسلحه و ماشینها قرار داده شده است به این صورت که میتوانید ماشینها و اسلحه را تقویت کنید. غیر از آن ریکو به وسایل دیگر مانند دوربینهای مخصوص و اسلحههای جالبی دسترسی دارد که از جمله آنها میتوان به RPG و C4 اشاره کرد که در بازی اول حضور نداشتند. اما به بحث آزادی و گشت و گذار که میرسیم آقای یوهانسون بیان میکند که شما آزادید هرکار که دوست داشتید بکنید. در مقابل شما هیچ محدودیتی وجود ندارد. شما آزادید که بکشید، آزادید که بگردید، آزادید که بدزدید و آزادید که هر کاری بکنید اما این آزادی انواع خود را دارد که تاکتیکهای شما تعیین کننده آنها هستند. شما میتوانید تاکتیکهای مختلف را امتحان کنید اما مطمئنا از تعداد کمی از آنها نتیجه میگیرید و باید خلاقیت خود را بکار بیندازید. برای مثال حمله کردن با هلی کوپتر به یک پایگاه نظامی که با سیستم دفاعی موشکی پشتیبانی میشود، کار درستی نیست و به راحتی خود را به کشتن میدهید. پس باید
سعی کنید که مناسبترین راه رو انتخاب کنید !!!
کمی بیشتر درباره ریکو و داستان
![]() |
اینجا را کلیک کنید تا این تصویر را در اندازه واقعی آن ببینید. |
شخصیت اصلی این نسخه همان شخصیت نسخه ی قبل یعنی ریکو نام دارد . ریکو که پس از انجام دادن ماموریت قبلی قصد داشت در آرامش کامل زندگی خود را ادامه دهد به جزیره ای به نام Panau میرود و زندگی آرامی را شروع می کند اما دوباره دوستان او با او تماس میگیرند و ماموریتی به او می دهند با پول بسیار هنگفتی که این مساله باعث میشود ریکو زندگی آرام خود را رها کند و به جنگ با گروههای مافیایی بپردازد . ماموریت ریکو پیدا کردن و کشتن شخصی به نام Tom Sheldon که یکی از دوستان قدیمی ریکو و از اعضای سابق گروه مافیایی آنها بوده است می باشد . Tom مدارک بسیار مهمی را از گروه خود سرقت می کند و به گروهش خیانت می کند و قصد دارد تا این مدارک را به گروههای مافیایی رقیب تحویل دهد .
در کل شاید داستان بازی کمی کلیشه ای باشد اما ناشر گفته که سازندگان سعی کردند که داستان بازی نیست به نسخه قبلی پیچیده تر باشد که خیلی خوبه !!!
[ چهارشنبه 97/1/15 ] [ 7:56 عصر ] [ سهندسخنی ]
[ دوشنبه 97/1/13 ] [ 12:47 صبح ] [ سهندسخنی ]
زمانی که دو سال پیش Far Cry 3 همچون یک شگفتی غیرمنتظره، توسط استودیو یوبیسافت مونترال به این مجموعه نیروی تازهای بخشید و آن را احیا کرد، خیلی از بازیکنندههایی که دلخوشی از نسخههای نصفه و نیمهی قبلی نداشتند، خود را در مقابل تجربهای بههمپیوسته و نفسگیری یافتند. فارکرای3 بدون ضعف نبود، اما آن حفرهها و وصلهها باعث نشده بود تا آن فرش دستباف محکم، کیفیت اصلی خودش را از دست دهد و از لذتش کم کند. از سخنرانیهای واس مونتنگرو، شخصیت منفی داستان گرفته تا گیمپلیای که هر تکهاش همانند شبکهای از راهروهای پیچدرپیچ با یکدیگر در ارتباط بودند و به هستهی اصلی بازی خونرسانی میکردند. همانموقع بود که بعد از اتمام بازی، خیلیها از جمله خودم، نفسمان را از بین دندانهایمان بیرون دادیم و با حسرت غیرقابلدرکی گفتیم:«کاش باز هم بود!».
حالا یوبیسافت حرف شما را شنیده و درخواستتان را در قالب Far Cry 4 عملی کرده است. اما مشکل اینجاست که چندساعتی که از بازی میگذرد، کمکم متوجه میشوید که انگار یوبیسافت حرف شما را عوضی فهمیده، یا خودش را به آن راه زده است. نمیدانم. به هرحال، من وقتی گفتم «کاش بازهم بود» منظورم Far Cry 4 نبود! منظور من پیشرفت و بهبود بود. منظور من این بود که کیفیت نکات خوب نسخهی قبل را به سطح بالاتری ارتقا دهید و آن حفرهها را هم بپوشانید. اما یوبیسافت چه کار کرده؟ به رسم فرمول موفق بلاکباسترهای این روزهایش، سر کیفیت را برای رسیدن به کمیتی زودگذر با بیرحمی و شفقت تمام سلاخی کرده است. فارکرای 4 به معنای واقعی کلمه همان نسخهی قبلی است که حالا در زمانی دیگر با اضافه شدن مقداری فیل و گرگدن و هلیکوپتر و وینگسوت و دو جین روانی جدید اتفاق میافتد. کوهها و دشتهای زمین سرشار از ماموریتهای اصلی و فرعی است، اما این تعداد به چه دردی میخورد وقتی هیچ تفاوتی بین تجربه، احساس و چالشی که این ماموریتهای مثلا متفاوت، ارائه میکنند، نیست.
فارکرای 4 دقیقا برای کسانی است که بازهم همان فارکرایِ تکراریِ موفقِ چند سال پیش را میخواهند. بله، بازی در بازخوانی خودش کم و کسر ندارد. این شاید برای عاشقان اکشنهای شلوغ و تیراندازیهای تمامناشدنی و معتادانِ شکارِ حیوانات، خبر خوشی باشد. اما من بعد از 20 ساعتی که در «کیرات» گذراندم، به این نتیجه رسیدم که در انتظار رسیدن به نقطهی عطف بازی تبدیل به عروسک خیمهشببازی یوبیسافت شدم بودم و وقتی این را فهمیدم که دیگر خیلی دیر شده بود.
فارکرای 4 دقیقا برای کسانی است که بازهم همان فارکرایِ تکراریِ موفقِ چند سال پیش را میخواهند
بزرگترین مشکل فارکرای 3 نوع روایت داستانی و شخصیتهایش بود. اما حالا باید حرفام را پس بگیرم، چراکه نسخهی چهارم در این زمینه آنقدر شلختهتر، دربوداغانتر و آشوبوارتر است که قبلی در مقابلاش پادشاه است! حداقل در فارکرای 3 هر از گاهی در سخنرانیهای فحشمحور واس حواسمان به میانپردهها جمع میشد. در اینجا برخلاف انتظارهایی که برای شنیدن روایتی نه پرجزییات، بلکه فقط مستحکمتر و بهیادماندنیتر میکشیدم، با یک مشت شخصیتهای نچسب، دیوانه و بیمعنی و مفهوم طرف شدم که فقط بودجهی بازی را به طرز غیرقابلباوری هدر دادهاند.
اینکه آدمبد قصه مثل آب خوردن آدمکشی کند، او را ترسناک و عجیب نمیکند! پیگان مین، میخواهد کاریزماتیک باشد، ولی سازندگان اصلا این فرصت را بهش نمیدهند، چون 90 درصد دیالوگهایی که بین او و آجای برقرار میشود، از طریق بیسیم است. راستی، کمکم دارم برای «تروی بیکر» نگران میشوم که به صداپیشگی هر موجودی راضی میشود!
آجای گاله از امریکا آمده تا به آخرین وصیت مادرش عمل کرده و خاکسترش را در سرزمین خیالی کیرات واقع در هیمالیا پخش کند. اما ایشان به محض ورود متوجهی جنگی داخلی بین شورشیان با حکومت دیکتاتوری فردی به نام پگان مین میشود. این جناب آجای که از بچگی در شرایط بهتر و به دور از دقدغههای انقلابی در امریکا رشد کرده، بیدلیل ماندگار میشود و اسلحه به دست میگیرد تا به یک سری از انقلابیهای عصبانی کمک کند. حالا اینکه چگونه آجای مثل جیسون در بازی قبلی، یک شبه تبدیل به قاتلی نترس و بیرحم، رانندهای حرفهای و شکارچیای بینظیر و دقیق میشود، از آن بیمنطقیهای دنیای فارکرای است که به نظر می رسد باید به دیدناش عادت کنیم. اما موضوع وقتی وخیمتر میشود که بفهمید این مسئله تازه سادهترین ضعف بخش داستانی است که توجهی هم به آن نشود، مهم نیست.
اگر دنبال بازیای هستید که آنقدر محتوا داشته باشد که تمام کردنش غیرممکن باشد، سراغ خوب چیزی آمدهاید.
شخصیت پردازی در بازی معنی خاصی ندارد. کاراکترهای فرعی که کاملا نچسب، نفرتانگیز و یک لایه هستند و با سخنوریها و پرحرفیهایشان حسابی سرتان را میخوردند. از طرفی، آنتاگونیست اصلی بازی آنقدر بیبخار، پرداخت نشده، سطحی و غیرقابل درک طراحی شده است که تا انتهای بازی هیچ دانش منحصر به فردی در مورد وی بدست نمیآورید و فرقی بین شما و کسی که فقط جلد بازی را دیده باشد حس نمی شود. میانپردههای بازی هم آنقدر بیهیجان و سست هستند که در جریان پخششان بهترین کار چککردن ایمیلها و پستهای فیسبوکتان است. میدانم که یک دنیا پول خرج نویسنده، موشنکپچر، صداپیشگی و انیمیشن این شخصیتها شده، اما نتیجه، هیچ احساسی را به جز خشم در وجودتان شعلهور نمیکند. در یک کلام، کاش بودجهی این بخشی را صرف پیشبرد گیمپلی میکردند.
میانپردههای بازی هم آنقدر بیهیجان و سست هستند که در جریان پخششان بهترین کار چککردن ایمیلها و پستهای فیسبوکتان است
با تمام این حرفهای مایوسکننده، حتما موافقاید که کسی در فارکرای برای داستان شنیدن، نارنجکانداز دستاش نمیگیرد. فارکرای یعنی انفجار و انفجار و افنجار و تیراندازی و کشت و کشتار در حد مرگ و جنون. خب، فارکرای4 همهی اینها را دارد. هم میتوانید مراحل را در عرض چند دقیقه به جهنمی سوزان بدل کنید، هم میتوانید با تیر و کمان و سلاحهای مجهز به صداخفهکن، دشمنان را دانهدانه پَر پَر کنید. تقریبا در تمام مراحل بازی، سازندگان این آزادی در انتخاب نوع پیشروی را به خودتان واگذار میکنند.
اندازهی نقشه نسبت به گذشته تغییر چندانی نداشته، اما تراکم ماموریتها به طرز فرادیوانهکنندهای زیاد و بیقید و بند است
یک سری مراحل داستانی داریم که در عمق اقیانوسی از مراحل، ماموریتها و فعالیتهای فرعی دفن شدهاند. اندازهی نقشه نسبت به گذشته تغییر چندانی نداشته، اما تراکم ماموریتها به طرز فرادیوانهکنندهای زیاد و بیقید و بند است. از فتح پستهای بازرسی و آزادسازی دکلهای رادیویی گرفته تا ماموریتهای شکار، پیکهای موتوری، یافتن الماس، بازخوانی اسطورهی کیرات و دهها فعالیت دیگر. این تعداد جنونآمیز را به علاوهی ماموریتهای تصادفی کنید که هر ازگاهی یکدفعه کنارتان سبز میشود تا کاملا درک کنید، وقتی میگویم تک تک تپههای کیرات با سیلی خروشان از مرحله پوشیده شده، اصلا قصد بزرگنمایی و مبالغه ندارم. در هر نقطهای از نقشه که بایستید حداقل یکی دوتا کار برای مشغول شدن در شعاع 200 متریتان پیدا میشود. خب، حتما میپرسید آخه با این همه سرگرمی، نان و آبات زیاد شده که شکایت میکنی؟ درست است بازی در تعداد و اعداد و ارقام و کمیت سر به فلک کشیده، اما در عنصر اصلی یعنی کیفیت، تنوع، پیشرفت و تازگی به طرز ناامیدکنندهای سقوط کرده است.
سازندگان اینقدر حواسشان به طراحی مراحل گرم بوده، که یادشان رفته باید جان مایهی مراحل را هم با دیگری تغییر دهند و بازیکننده را به خوردن غذای دیگری دعوت کنند. مراحل فارکرای 4 مانند این میمانند که شما در یک روز از 20 ساندویجی جداگانه، 20 ساندویج فلافل بخورید. ممکن است یکی تندتر باشد، یکی ترشی داشته باشد، یکی با سس انبه، یکی داغ باشد و یکی سرد. اما درنهایت دارید فلافل میخورید و البته بیشک در پایان روز حالتان به هم خواهد ریخت. مراحل مثلا متفاوت فارکرای 4 چنین حکایتی دارند. مراحل بازی هیچ تنوع قابلاشارهای ندارند، فقط اسم ساندویجیشان متفاوت است. برای مثال مراحلی که برای لانگینوس انجام میدهید، تفاوتی با مراحلی که برای یوگی و رجی انجام میدهید، ندارند. فقط میتوان آنها را براساس دُز تعداد دشمنانی که روی سرتان خراب میشوند و تعداد ماشینهایی که منفجر میکنید، طبقهبندی کنید. البته زیاد هم نمیتوان به مراحل بازی انتقاد وارد کرد، چون بالاخره یوبیسافت مونترال خودش را کنار کشیده و انتخاب نوع بازی را به شما داده است، اما این طرز نگاه شاید فقط درمورد مراحل اصلی قابلدرک باشد، چون این یک الزام است که سازندگان برای تنوع بخشیدن به کلیت ساختمان بازی، عناصر، موقعیتها و تجربههای متفاوتی را در کنار کمپین اصلی، خلق کنند. این اتفاق در Far Cry 4 نیافتاده است و این ضربهی بزرگی است به انتظارات کسانی که به دنبال پیشرفت نسخهی قبل بودند.
«فارکرای4» کلاس درسی بیخطر است برای انجام
البته بازی بعضی مواقع به این بدی که به نظر میرسد هم نیست. همین که بازی توانست من را برای 20 ساعت هر روز به سوی خودش بکشاند، نشان میدهد که اگر کمی اهل آتشبازیهای جنونآمیز، اکشنهای هالیوودی و گشت و گذار آزادانه در زمین بازی باشید، بدون سرگرمشدن از بازی فاصله نمیگیرید. اما چه کنم که بازی میتوانست مراحل کمتری میداشت و در عوض به وسیلهی هرکدام فضایی منحصربهفردی را ارائه میکرد. بنابراین اگر آخر فارکرای3 را درآورده باشید، این نسخه شگفتی خاصی برایتان ندارد. فارکرای4 در آن دسته بازیهای «هر-جور-دوست-داری-برو-بازی-کن» جای میگیرد. بهترین لحظات من در بازی، زمانی بود که بدون دقدغه در دنیای آزاد بازی میچرخیدم و هر ماموریتی ظاهر میشد را انجام میدادم و لذتبخشترین درگیریها هم زمانی بودند که نارنجکاندازم را غلاف میکردم و با استفاده از تمام قابلیتهایی که سازندگان برای مخفیکاری در اختیارم گذاشته بودند، وارد عمل میشدم. چون اکشنهای بازی بیهنر و سرراست هستند، اما در حملات بیسر و صدا حسابی میتوانید از آن سلولهای خاکستری مغزتان استفاده کرده و کمی چالش، چاشنی بازی کنید!
گرافیک تکنیکی و فیزیک بازی از کیفیت قابلقبولی بهره میبرند. جلوههای آتش و نورپردازیها چشمنواز هستند. اما بازی از عدم تنوع دیداری به شدت رنج میبرد. همچون نسخهی قبل تقریبا 90 درصد محیطها از جنگل و دشت و خانههای روستایی تشکیل شدهاند. این بافت یکنواخت بعد از مدتی بازی را از لحاظ دیداری ملالآور میکند.
یوبیسافت مونترال در جدیدترین نسخهی فارکرای هرچه دستاش آمده در این دیگ آش شله قلم کار ریخته است! Far Cry 4 به شکلی ماورایی شلوغ، پُرهیاهو و درهم برهم است و به طرز بیبند و باری شما را با صدها ماموریت گوناگون اما تکراری تنها میگذارد. Far Cry 4 درواقع همهچیز است. بازی زیبا، حال به هم زن، نفسگیر، احمقانه، دیوانهوار، اعصابخردکن، سرگرمکننده، پُرمشکل و خیلی چیزهای مثبت و منفی دیگر هم هست. اگر از چنین اغتشاشی لذت میبرید و نسخهی قبلی را از دست دادهاید، در انجام بازی شک نکنید. اما یادتان باشد، ممکن است قبل از اینکه کارِ بازی با شما تمام شود، این شما باشید که پروندهی بازی را ببوسید و بگذارید کنار. من که دیگر حوصلهی فارکرای بیشتری را ندارم. آخر خدا را چه دیدید، شاید همین فردا یوبیسافت با نمایشی از زرافهها، از نسخهی پنجم هم رونمایی کند!
[ دوشنبه 97/1/13 ] [ 12:40 صبح ] [ سهندسخنی ]
[ دوشنبه 97/1/13 ] [ 12:33 صبح ] [ سهندسخنی ]
امروز با نقد و بررسی یکی از بهترین بازی های ساخته شده تا به حال در ژانر اول شخص شوتر در خدمت شما هستیم.
بازی Farcry 3 یک عجوبه و بازی حیرت انگیز است که بشدت ما رو به خودش جذب کرده بطوری که از نظر کابران بهترین بازی سال شناخته شده است.
زمانی که مشغول بازی بودم این جمله در ذهن من تداعی شد و واقعا هم این چنین است : « آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری ». فکر کنم این بهرین وصف برای این بازی باشه.
خب بریم سر نقد و بررسی تخصصی.
داستان:(9?5/10)
داستان بازی از اونجایی شروع میشه که چند نفر آدم خوشگذران قصد سفر به یک جزیره در گینه نو را دارند اما آنچنان که باید بهشون خوش نمیگذره و توسط افراد Vass دستگیر می شود. Vass و افرادش برای فردی به نام Hoyt کار می کنند که قصد دارد از این جزیره دور افتاده یک شهر بزرگ درست کند و به سود خوبی از اینجا برسد.
در این بازی شما در نقش Jason Brody قرار دارید که به همراه دو برادرش و سه تا دیگه از دوستانش بصورت یک اکیپ سفر می کنید و با مشکلاتی روبرو می شوید که اصلا فکرشم نمی کردید از جمله کشته شدن برادر بزرگتران به دست Vass تا قطع شدن انگشت دستتان به دست Hoyt در پایان بازی.
در این بازی شما با عناصر مختلفی آشنا می شوید که در روند بازی بسیار تاثیر گذار است از جمله Dennis که بعد از فرار کردن از چنگ Vass و افتادن در رودخانه شما را پیدا کرده و پناه می دهد، او به شما راه و روش زندگی کردن در جنگل را یا می دهد و به شما کمک می کند تا با Vass وHoyt مقابله کنید.
شما در داستان این بازی به دنبال پیدا کردن برادر و دوستان خود هستید تا از جزیره فرار کنید، اما بعد از اینکه می فهمید برادر کوچکتر شما Riley به دست افراد Vass کشته شده است سعی می کنید تا او و رئیسش Hoyt را بکشید تا انتقام خون آن ها رو بگیرید. در این مسیر با فراز و نشیب هایی روبرو می شوید تا آنکه متوجه می شوید Riley هنوز زنده است و در چنگ Hoyt است، برای همین با کمک Sam یکی از افراد مورد اعتماد Hoyt نقشه ای می کشید تا او را بکشید و برادرش را نجات دهید و پس از آن به بقیهکمک می کنید تا جزیره را ترک کنند و به خانه بروند، اما خودتان در این جزیره می مانید چون حس می کنید که شما برای اینجا ساخته شدید و از این محیط بیشتر از شهر لذت می برید.
در کل، داستان این بازی بسیار جذاب و غیرقابل پیش بینی است و شما را خیلی به خود جذب می کند. در کنار بازی داستانی، شما می توانید در جزیره جست و جو کنید و با دشمنان خود علاوه بر داستان داستان اصلی مبارزه کنید.
گرافیک:(10/10)
درمورد گرافیک بازی باید گفت که بسیار عالی کار شده است. اصلا این بازی در همه حوزه ها عالی عمل کرده است. محل بازی بسیار گسترده است و در هر یک متر به یک متر تمام جزئیات نشان داده شده است و سعی شده کاملا واقعی جلوه کند.
گرافیک بازی در همه ی محیط ها به خوبی خود را به نمایش گذاشته است به طوری که انگار نه اگار بازی است، وقتی که شما درحال بازی هستید همان حرکاتی را که درواقیت می توانید انجام دهید را بصورت شگفت انگیزی می توانید داشته باشید.
در مورد طراحی صحنه ها بسیار خوب کار شده است، ریخته شدن خون، شیرجه، و مخصوصا آتش زدن مراتع که به زیبایی و طبیعی جلوه کردن بازی بسیار کمک کرده است.
صدا: (10/10)
از نظر صداگذاری واقعا در این بازی عالی کار شده. بخصوص وقتی در فضاهای جنگلی و مخوف جزیره درحال گشت وگذار هستید، صدای پرندگان و موجودات افراد بخوبی حس واقعی بودن را به شما القاء میکند.
در بازی های دیگر مثل Call of duty یا بعضا Assassin"s creed با نداشتن صدای بازی باز هم می توانید بازی را به پایان برسانید، ولی به جرئت می توان گفت در این بازی بدون صدا نباید فکر زنده ماندن رو هم داشت چون حتی اگر از پس دشمنان بر بی آیید بالاخره حیوانات درنده و سمی جنگل شما رو از پا در می آورند. با کمک صداگذاری فوق العاده شما می توانید خطرات احتمالی که شما را تهدید می کند را به خوبی پشت سر بگذارید و از گشت و گذار و شکار در جنگل لذت ببرید.
موسیقی متن در این بازی خیلی بجا عمل کرده و شور و هیجان کافی را برای شما به ارمغان می آورد تا بتوانید کاملا در نقش خود بازی را انجام دهید.
گیم پلی و کنترل: (10/10)
و اما گیم پلی بازی،واقعا عالی و جذاب هستش و هرچقدر که بیشتر بازی می کنید بیشتر علاقه مند به ادامه آن می شوید.
وقتی داشتیم بازی می کردیم یک بازی بسیار عالی و به یادماندنی از همین گروه یعنیUbisoft رو برای ما تداعی می کرد اما این دفعه مدرن و در تم جنگلی. این بازی به یاد ماندنی همان بازی Assassin"s Creed 2 و سری بازی های شخصیت Ezio است که در زمان خود یکی از شگفت انگیز ترین بازی ها بود و موفقیت بازی Farcry 3 برای می توان مدیون پیروی از همان سبک دانست.
البته این تمام تاثیر پذیری این بازی از Assassin"s creed نیست بلکه خیلی از عناصر از آن تبعیت کرده و باعث شده یک طعم قدیمی با جلوه ای جدید بسیار عالی عمل کنه و طرفداران زیادی داشته باشه.
این بازی یک شعار را برای شما در طی بازی القاء می کند « خودت خودت رو کمک می کنی و هرچی به دست میاری حاصل زحمت و تلاش خودت هستش ». در تمام طول بازی شما این شعار رو می بینید، باید تمام وسایل و ملزمات خودتون رو مثل Ezio از گیاهان و پوست جانواران تهیه کنید و کسی به شما کمک نمی کند.
با رد کردن مراحل به شما Xp point تعلق می گیرد که با آن می توانید به توانایی های خود در همه زمینه ها از شنا کردن گرفته تا نحوه تیراندازی بی افزایید.
در این بازی طیف های مختلفی از اسحله ها وجود دارد که واقعا عالی هست و می توانید بسیاری از آن ها را شخصی سازی کنید. استفاده از همه اسحله در طی داستان بازی یک امر غیر ممکن است زیرا هم بیشتر از چهار اسلحه نمی توانید با خود حمل کنید و اینکه در طی بازی به تعداد اسلحه های شما اضافه می شود و وقت نمی کنید همه را امتحان کنید.
برخلاف بسیاری از بازی ها که گیمر محدود به زمین صاف و محل های مشخصی است در این بازی شما این قابلیت را دارید که از کوه ها و از بیشتر نواحی جنگلی عبور کنید و این کار به شما خیلی درغافیلگیر کردن دشمنانتون کمک میکنه و با این روش می توانید به راحتی با کمپ های آن ها مقابله کنید و اون ها رو تسخیر کنید.
فنی و شمای کلی:(5/9/10)
از نظر فنی و شمای کلی این بازی با یک سیستم متوسط می تواند نمایش خوبی را برای شما به ارمغان بیاره و می توانید از این بازی لذت ببرید.
از نظر هوش مصنوعی دشمنان باید گفت که تا حد قابل قبولی خوب است و البته بستگی به شما دارد که در تنظیمات چه میزان سختی را انتخاب کرده باشید. البته نکته حائض اهمیت دیگه خشن بودن این بازی هستش که می شه گفت بعضی اوقات حس می کنید با حیوانات طرف هستید تا انسان، مخصوصا کار هایی که Vass و Hoyt با بدخواهانشان انجام می دهند و ما توصیه می کنیم که واقعا افراد زیر 18 سال بازی نکنند.
[ دوشنبه 97/1/13 ] [ 12:21 صبح ] [ سهندسخنی ]